تبليغاتX
..:: گاه نوشت های یک ژنرال ::..

مداد کوچکم را برمی دارم تا در آخرین لحظات حیاتش برایم شعری بسراید، بغضش دارد می ترکد اما  به روی خودش نمی آورد.

باید احتیاط کنم نگارشم طولانی ست و عمر مدادم کوتاه

انگشتانم سست شده اند انگار آنها هم بغض کرده اند،روزهای زیادی در آغوشش می گرفتند از همان ابتدا که یک مداد بالغ بود و حالا عمرش به پایان

واژه های عاشقانه ام دارد فوران می کند و من آماده برای سرودن شعری برایت

اما دل،انگشتانم را قفل کرده،انگار نمی خواهد این یکی را از دست بدهد.از نگاهش می خوانم که عاشق شده است.

پیشتر هم گفته بود که این مداد خوب می نویسد،خوش دست است و با استعداد

اولین بار بود که از مدادهای من تعریف می کرد و او

عاشق مداد من شده است

اما شعر من چه می شود!

مداد شروع به نوشتن می کند


      نگاشتم   نگاشتم   نگاشتم     کاشکی  باز

      نگارمت

      نگاهت گرم است و اما از هوس

      می پیچم و می پیچانم و می پیچاندم و می پیچاندییدم             تمامم کن

      آنگاه که برویم تیغه می کشیدی

      آنگاه که مرا حرام می کردی با واژه ی دوستت دارم

      و آنگاه که جوانیم را خط کشیدم

      تو کجا بودی!

      و آنگاه که وارونه ام می نوشتی و فلک را چرخ می زدی

      می شکاندیم          این دل

      و باز من بودم که به انتها می رسیــــدمــ ...

 

و این انگار نوک انگشتانم بود که بر صفحات کاغذ راه می رفت

من مانده ام و هیچ  

دستانم خالی و افکارم در عزای شعری که تو خواهیش خواند

و من واقعا کجا بودم؟!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک ساعت با ما باشید.

+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 0:6 توسط امیر |

رادیو آوای فارسی اولین رادیوی فارسی زبانان شبه قاره هند هر یکشنبه شب

                                         ساعت 10:10 تا 11:10

 

با ما باشید

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به نسخه ی آزمایشی رادیو آوای فارسی گوش فرا دهید و در نظر سنجی ما شرکت کنید.


با تلاش دوستان نسخه ی آزمایشی رادیو آوای فارسی شب یکشنبه برای اولین بار به صورت زنده پخش گردید

در این برنامه بیشتر به پخش موسیقی پرداخته شد و از یکشنبه آینده با بخشهای ادبی،فرهنگی،سینمایی و اخبار روز در خدمت فارسی زبانان خواهیم بود.

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 23:6 توسط امیر |


در آغوشم بگیر تا "پستی"هایت را با بلندی هایم هموار کنم!


+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 0:6 توسط امیر |

قتل شکنجه اعدام           این است دین اسلام؟!


+فرمانده سپاه پاسداران:

  حفظ نظام جمهوری اسلامی از ادای نماز واجب تر است!


بیانیه شماره 1:هر چند جواب این سوال را واقعا می دانیم...

بیانیه شماره 2:بدون هیچ رنگی روز 13 آبان را گرامی می دارم.

بیانیه شماره 3:مسئولان و سران مملکتی که تا به کنون مورد نقد قرار نگرفته اند باید هم انتقاد ناپذیر باشند!

بیانیه شماره 4:این بیانیه ها به هیچ عنوان سـ یــ ا سـ یــ  نیست بلکه فوتبالی می باشد!


+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 0:22 توسط امیر |

عجیب است حال من،حال که نزدیک بامداد است و من ماهی ست ننوشیده امت و حالم مستانه می زند از عرق شرم جبین و لِنگهایی که بر روی شانه هایم سنگین و سفت در من می کند حرفهای تکراری و باز دروغ مصلحتی که مادرم همیشه دعایش بود و نبود چیزی در من

اینجا انگار فلورانس است

اصفهانی که خواهر خوانده ی اوست و داوینچی و میکل آنژ و من و این رخ زیبــا

و این دست نوشته که گویا پُستانم را جور دیگری کرده است!

نمی دانم گلایه ام از چیزی ست که در من است و حتی از انگشت سبابه هم کاری ساخته نیست یا شانه های افتاده از انگشتان تاول زده!

سراغ دیوان ِ ام را می گیرم تا شاید تفعلی از حضرت،عقل را سلیم کند و دل را خالی

پاهایم را که در اطرافش می گذارم حسم بهتر می شود هر چند فرنگی نباشد و رنگش گوجه ای

اشک در چشمانم مرداب بسته

اندیشه ام کرم و تار و مردار

ساعت شنی هم نم گرفته

دارد صبح می شود و

زمان عاشقیم تمام...

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 23:5 توسط امیر |

سالهاست که در حسرت مانده ایم از آن روزهایی  که دیگر فوتبال و تیله بازی در کوچه و خاله بازی و کوبلن دوزی در خانه را کنار گذاشته ایم،از وقتی فهمیدیم وقتی دختر همسایه را می بینیم قلبمان به دُهل شبیه می شود و وقتی موهایش را و پاهای سفیدش را هنگامی که دامن کوتاه به تن دارد از پشت بام دید می زدیم و از وقتی که پدرانمان به غلط کردن افتادند در حسرت مانده ایم.
گاهی حسرت گذشته و گاهی آینده،گاهی ثروت و گاهی قدرت و گاهی فقط یک بوس کوچولو!
حسرت آدمها با آدمها فرق می کند،مثلا شیرین عبادی حسرت می خورد که جایزه نوبل صلح را می گیرد و از کشور اخراج می شود،اوباما حسرت می خورد که صدا و سیمای ایران چرا با او اینقدر بد است که جایزه صلح نوبل را هم که گرفته به او متجاوز می گویند!سرداران و سربازان سالهای پیش حسرت می خورند که چرا زمان آنها زنها نظامی نمی شدند تا بتوانند با آنها کشتی بگیرند و من حسرت می خورم که چرا زودتر این دختر بچه فالم را نگرفته بود!
حالا من اینجا نشسته ام تا برایتان از چیزی بگویم که همه خوب می دانند پس لزومی برای گفتنش نیست اما یک چیزهایی هست که باید بگویم،
اغلب انسانها هنوز در گذشته شان زندگی می کنند و این خیلی خطرناک است و مابقی انسانها اصلا زندگی نمی کنند که این خطر کمتری دارد.
ریواس خیاریوس دانشمند یونانی در کتاب"زندگی،آب بادمجان" می گوید:وقتی بدنیا آمدی همه چیز به چیزت بود زیرا جز ریدن کاری نداشتی و حالا که داری می میری همه چیز به چیزت است چون حسرت از دست دادن گه های ریخته شده را می خوری!
در خاتمه باید به این نکته اشاره کنم که همه ی شما عزیزان را به صلح دعوت می کنم و خواهشمندم لینک این وبلاگ را برای تمام جهانیان و دوستان ارسال کنید تا شاید جایزه نوبل سال بعد را نصیب خود کردم تا آن را تقدیم به دولت محترم کنم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 11:34 توسط امیر |

جای من خالی ست،جایی که همه به همه عشق می ورزند همه نگران ناراحت نشدن دیگران هستند،جایی که رئیس دولتش پوز مجری بی بی سی را در شبکه ی اولش می زند!جایی که آزادی به وفور به چشم می خورد و هیچکس کشته نمی شود."علیرضا،می شه دست پاچم نکنی دارم وبلاگ می نویسم من و عصبی نکن،بریم  آگهی،جان!ببخشید علیرضا(شیرازی) می شه کمکم کنی!"
دارم آتیش می گیرم اینجا که جای من خالی ست آنجا،جایی که آقایان نگرانند و نمی خواهند نصف مردم ناراحت باشند!جای من خالی ست که مدالی که سال 78 گرفتم را تقدیم دکتر کنم.
دلم می خواست شخصا به هواداران بگویم که با عشق باشید احترام بگذارید که اینجا همه چیز پاک است ،همه چیز صلح طلبانه ست!"خواستم بازی نمکش را از دست ندهد و الا نتیجه را می دانستم"
جای من خالی ست که عشق آنجاست و من اینجا،اینجایی که مانند آنجا آزادی ندارد،میلاد ندارد،عشق ندارد،ندا ندارد،شیرینی ندارد،صداقت ندارد،علیرضا ندارد،موس ا وی ندارد،ندارد،ندارد،هیچ ندارد...
+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 20:49 توسط امیر |

غیبت داشت

می گفت ماشینم خراب شد

مجبور شده بود پیاده به گذشته سفر کند!


جایی برای حال نداشت!

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 2:35 توسط امیر |

اجازه دهید برای وطن خودم راهپیمایی کنم!

اجازه دهید برای دشمنان داخلی شعار دهم!

اجازه دهید عزت و شکوهمان را،یکپارچگی و همدلیمان را برای خاک خودمان نشان دهیم.

اجازه دهید!

ما فقط ایرانمان را می خواهیم

ایمانمان را

و

عزتمان را

 

 

+کجا بودند مردم فلسطین و لبنان که ببینند و برایمان راهپیمایی کنند!

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 21:25 توسط امیر |

یکبار عمل کردم و برای بار دوم که رفتم گفت خوب شدی عمل نکن بیا حرف بزنیم نگاه کن همه دارن حرف می زنند! به ما چه آن عمل دارد یکی سرنگ فرو می کند اگر رگ دستش را پیدا کند و آن یکی جر می دهد و می بافد به هم و ای تی ام ش را پرمی کند،عرقش را پاک کن نمی بینی مگر عمل دارد تمام حواست شده که آرژانتین با اسطوره اش به جام جهانی می رود یا نه! ها یادم نبود آن هم عمل داشت از نوع پارگی رباط پای چپش!

خواستم برایش بگویم برای عمل دیگری آمدم،می دانم که تخصصش نیست اما کار خودش است،یک بار قول دادم و او هم قول داد،پس عمل کردیم،حالا می خواهم قول ندهم! نمی دانم قول می دهد یا نه مهم نیست مهم عمل من است که گفت امشب عمل می کنیم همین امشب که برابر با هزار شب است.

من خوب شدم پاک شدم ابتدا شدم! تاخیرم را بپذیر،ترافیک است،هوا هم آلوده،برسم برایت شعر خواهم گفت شعری بدون قافیه و وزن،سبُک به سبکِ پست مدرن،به روی صفحه ی سیاه!

ادامه نده درد دارد جای زخم است سوراخ سوراخ است عمل داشته ام! اعمال نکرده داشته ام نکن درد دارد به خدا!

+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 21:36 توسط امیر |